وكسي شايد نيست
تا كه احساس مرا آب دهد
واي!
شعر هايم همه پژمرده شدند!

آسمان فروش
فكر ما نباش،
شب بهانه است
آسمان كجاست؟

ُُُُُُُُُُُُسرخ هاي سيب
داد مي زنند!
مرد،زن،خدا
روح من خراب
كنج يك زمين
خاك مي خورم!

درونم ساكت و تنها٬
درونم آدمي خفته
وتنها راه بودن را٬
برايش مرگ ميدانم![]()

اسير لحظه ها بودم
نفهميدم كه خشكيدم
و اينجا باز دريا رنگ آبي بود!

باز انگار خدا بود و سكوت
وخودم بودم و يك مشت غريبي
باز انگار نفهميدي من
يك گل ياس درونم پيچيد!

براي من بياورند عروسكي٬
دلم به سان كودكي٬
شكاف هاي ماه را
پر از ترانه ميكند!

اسمان ابری تر
لحظه اي بعد، پرنده پرواز !
وبهار،
پچ پچ زندهِ آب
وزمين،
من آنجا
آسمان ابري تر
يك درخت،سرآن يک گنجشك
آسمان مي بارد
روح من در تن يك ميخك بود
گلهارا نکنید